مشاهده همه نتایج

دسته‌بندی‌های موبایل

یکی بود، یکی نبود 1: قصه هایی از بوستان

دسته‌بندی: داستان نوجوان
کد آیتم: 130335
تومان 110,000 تومان 104,500
5٪-

مشخصات

بارکد: 9786005733891
سال انتشار: 1395
نوبت چاپ: 2
تعداد صفحات: 168
نوع جلد: شومیز
قطع: رقعی

معرفی

به منظور آشنايي گروه‌هاي مختلف سني با آثار ارزشمند و کهن زبان و ادبيات پارسي، نشر کتاب پارسه اقدام به تهيه مجموعه يکي بود يکي نبود کرده که در آن داستان‌ها بازآفريني شده‌اند.
ما داراي متون داستاني غني و بسيار ارشمندي هستيم که درک آن براي برخي از کساني که تخصصي در ادبيات فارسي ندارند دشوار است. همانطور که در غرب بازآفريني آثار کلاسيک رواج دارد، بازآفريني متون ادبي ايراني نيز از زمان قاجار آغاز شد ولي متاسفانه مستمر نبوده است. اينک نشر پارسه با در نظر گرفتن اين نياز فرهنگي، تلاش کرده تا متون ارزشمند کهن را به زباني ساده‌تر در اختيار مخاطبان علاقمند غير متخصص بگذارد.
مجلد بوستان سعدي شامل 39 داستان از بوستان است. بوستان در قالب مثنوي سروده شده و حاوي حکايت‌هايي شيرين و کوتاه است.
در بخشي از داستان مردي که از دريا خسته بود در کتاب بوستان سعدي مي‌خوانيد:

غروب بود که کشتي در بندر پهلو گرفت و مردي بلند بالا و قوي هيکل، اما خسته و گرسنه، با لباس‌هاي کهنه و وصله پينه شده
قدم به ساحل گذاشت و از اهالي شهر نشاني قصر پادشاه را پرسيد. او ديگر از سفرهاي بسيار به سرزمينهاي دور و نزديک خسته شده بود. هرچند از مردم هر ديار سخنها آموخته و دانشها اندوخته بود، اما ديگر قصد سفر نداشت. شنيده بود که پادشاه فرزانه آن سرزمين به درد دل بيچارگان گوش مي‌دهد و قدر علم و هنر را به خوبي مي‌داند. مرد به قصر رسيد.
خدمتگزاران پيش از ملاقات با پادشاه او را به حمام بردند و به‌رسم مهمان‌نوازي سر و رويش را شستند و لباس مناسبي بر او پوشاندند. پس از آن با غذايي لذيذ از او پذيرايي کردند. خوب که سر حال آمد، او را نزد پادشاه بردند. مرد دست بر سينه گذاشت و تعظيم کرد. پادشاه لبخند زد و با اشاره خواست نزديک‌تر برود:_ از کجا مي‌آيي و مقصود تو از ملاقات ما چيست؟ اما پيش از آن بگو ببينم در سرزمين ما از خوبي و زشتي چه ديده‌اي و کشور ما چگونه کشوري است؟
_ پادشاه بزرگ، دولت تو هميشه برقرار باد که در اين مملکت هيچ آزرده دلي نديدم. هيچ‌کس را نديدم که از فقر و بدبختي ناله کند يا به شراب پناه برد.
سپس مرد چنان سخن گفت که انگار به‌جاي کلمه، گوهر از دهانش بيرون مي‌ريخت.
او مردي دنيا ديده و دانشمند بود و به‌خاطر همين نظر پادشاه را جلب کرد. مرد ناشناس سخن مي‌گفت و علم و هنر خود را نشان مي‌داد و پادشاه با خود مي‌انديشيد: «چنين مردي لايق وزارت من است. بايد همين حالا او را وزير خود کنم! اما نه، اگر همين لحظه او را وزير کنم، به من مي‌خندند. بله، اين مرد دانش و هنر خود را نشان داد، اما بايد زمان بگذرد و از آزمايش‌هاي ديگر سربلند بيرون بيايد.

نظرات کاربران

0.0 از ۵
بر اساس 0 نظر

خدمات و ارسال

ارسال سریعارسال به سراسر کشور در کمترین زمان
تضمین اصالت کالاکالاهای اورجینال و با گارانتی معتبر
بسته‌بندی مناسببسته‌بندی ایمن برای جلوگیری از آسیب
پشتیبانی خریدپاسخگویی به سوالات قبل و بعد از خرید