مارادونا
مشخصات
معرفی
كتاب «مارادونا» نوشتهي گيِم بالاگه
کتاب مارادونا دربارهي تمام جوانب و ناگفتههاي زندگي مارادونا است. دربارهي مارادونا مطالب و مقالات زيادي نوشته شده و احتمالاً نوشته خواهد شد، اما گيم بالاگه نويسنده و روزنامهنگار سرشناس اسپانيايي در اين کتاب چهرهاي ديگر از مارادونا را به نمايش گذاشته است. او نورِ قلمش را بر زواياي تاريک و کمتر ديده شده اين شورشي ِ خستگيناپذير تابانده و ما را همراه مردي کرده است که نامش هرگز از ذهنِ تاريخ پاک نخواهد شد.
کتاب مارادونا را عادل فردوسيپور و علي شهروز ترجمه کردهاند و اين کتاب توسط نشر چشمه به چاپ رسيده است.
داستان مارادونا، داستان عجيبي است. يکي از عجيبترين داستانهايي که دربارهي ورزشکاران قرن وجود دارد، داستاني مملو از اشکها و لبخندها... مارادونا در کنار چهرهي فوتبالي، يک چهرهي کاملاً سياسي هم دارد. او بهشدت به رهبران کمونيست آمريکاي لاتين علاقهمند بود. جايي که هوگو چاوز، رهبر فقيد ونزوئلا و همچنين فيدل کاسترو و برادرش، رهبران کوباي امروز و قديم، پيکاندار مبارزه با استعمار ايالات متحده در اين منطقه از جهان بهشمار ميروند. او زماني که در کوبا تحت درمان بود با فيدل کاسترو، رهبر کوبا، دوست شد. مارادونا همچنين از هواداران هوگو چاوز، رئيسجمهور ونزوئلا، بود. در سال2007 او با حضور در برنامهي هفتگي تلويزيوني چاوز فراتر گفت: «من از هر چه از آمريکا ميآيد متنفرم. با تمام توان از آن متنفرم». کمتر فوتباليست يا ورزشکاري را در دنيا سراغ داريم که در اوج معروفيت، به چنين رفتارهاي ضدجنگ و ضدسياستهاي استعماري آمريکا بهطور علني اقدام کند.
ديهگو آرماندو مارادونا؛ خداوند ابدي دنياي فوتبال و شورشيِ فراموشنشدني همعصر ماست. مردي که با حضور ِجنگجويانه، با ابهت بيرقيباش در زمين چمن، ميليونها نفر را براي هميشه عاشق فوتبال کرد و با تکلهاي حيرتانگيز و گلهاي تکرارنشدنياش، قلبهاي هواداران فوتبال جهان را بارها به تپش انداخت.
ديهگو مارادوناي آرژانتيني متولد 1960 در شهر لانوس از استان بوئنوس آيرس بود. تصويري که بالاگه در کتاب خود از اين اسطورهي فراموشنشدني ترسيم ميکند، تصوير پسر بچهاي هشت ساله است که در کوچهپسکوچههاي لانوس با پاهاي نه چندان کشيدهاش و يک توپ زهوار در رفته، زيباترين حرکات تکنيکي را به نمايش ميگذارد، نمايشي که در کنار نشان دادن استعداد بينظيرش نمايانگر تلاش و جنگجويي او براي بقاي خانوادهاش بود. ديهگو در خانوادهاي فقير متولد شده بود و همين موضوع باعث ميشد تمام توانش را براي زندهماندن و بهتر زندگي کردن به کار گيرد.
با ورود او به تيم بوکا جونيورز اولين فرصتِ حرفهاي براي ديده شدنش آغاز شد. او مسير فوتبال را با پيوستن به بارسلونا ادامه داد و اولين طعم قهرماني را با بارسلونا در جام حذفي اسپانيا چشيد.
اما اين اعجوبهي ريزنقش که هر بار حضورش در ميانِ زمين چمن ولولهاي بهپا ميکرد؛ در عين حال از بسياري از قواعد فراري بود و گويي هميشه در حال قانونشکني!
مارادونا در بازيهاي متعدد اخطار ميگرفت، از زمين و تيم بيرون گذاشته ميشد، اما تاثير او در بيرون زمين هم دستِ کمي از تاثيرش در زمين نداشت.
مارادونا شايد سياسيترين بازيکن تاريخ فوتبال باشد، او به شدت با سياستهاي آمريکا مخالف بود و گفته بود که از آمريکا متنفر است و در مقابل از طرفداران پروپاقرص حکومتهاي کمونيستي آمريکاي لاتين مثل کوبا و ونزوئلا بود. دوستيِ او با فيدل کاسترو و علاقهاش به چاوز و درنهايت چگوارا از او چهرهاي چپگرا ميساخت.
بخشهايي از کتاب «مارادونا»
«نابغه! نابغه! نابغه! تا.. تا.. تا.. گل! گل! گريهام گرفته، يا عيسي مسيح! زنده باد فوتبال! عجب گلي! ديهگوووووو، مارادووووونا!
من رو ببخشيد گريهم گرفته. مارادونا يک حرکت به يادموندني، بهترين صحنهي تاريخ فوتبال، بادبادک کوچک آسماني. تو از کدوم سياره اومدي؟ اين همه انگليسي رو تو مسير دروازه چال کردي، کشور رو متحد کردي، همه براي آرژانتين فرياد ميزنند.
_ بادبادک کوچک؟
از زماني که مارادونا توپ را از انريکه گرفت، ده ثانيه گذشته بود. مارادونا از جا جهيد و به سمت پرچم کرنر دويد تا خوشحاليهاي جنونآميز در ورزشگاه آزتک را رهبري کند.
هرگز براي اين حرکاتش از قبل برنامهريزي نميکرد. شور و حرارت حرف آخر را ميزد، او هميشه تلاش ميکرد درون زمين تا جايي که ميتواند خودش باشد. از نظر او، براي هر گل بايد طوري احساسات به خرج ميداديد که انگار آخرين گلتان است.»
اما چگونه ميتوان عليه هر نظم مستقري شورش کرد و حتي در لحظهي شکست هم فاتح بود؟ از کوچهها و گذرهاي بوينس آيرس تا قلههاي آزتک مکزيکوسيتي، همه و همه، براي او ميدان نبرد بودند؛ او، ديهگو، خداوند ابدي فوتبال، با نام کامل ديهگو آرماندو مارادونا، زادهي شهر لانوس در استان بوينس آيرس آرژانتين، فوتبال بازي نميکرد، بهواقع بازيکردن برايش معنايي نداشت؛ او ميجنگيد، همچون فرماندهاي که همچنان درحال مبارزه براي استقلال آرژانتين است و شايد هم براي اينکه جنگيدن تنها راه مردميست که جز زنجيرهايشان، هيچچيزي براي ازدستدادن ندارند! مارادونا، موضوع و مبناي همهچيز بوده است: فيلمها، کتابها، نقاشيها، مجسمهها، پرفورمنسها، برنامههاي تلويزيوني، مبارزههاي سياسي و حتي يک مذهب! مارادونا آخرين «انسان- خدا»يي بود که به شدت زميني بود، ولي زندگي بر زمين را چندان دوست نداشت و به همين دليل بود که با ميل بيپايانش به خودويرانگري، خيلي خيلي زود به زندگي پشت کرد و رفت. کتاب «مارادونا» گزارش/ جستار/ زندگينامهي درخشان «گيم بالاگه» است، بر محور يک پسر عصيانگر که جايگاهش والاتر از خداي خدايان فوتبال بود؛ ديهگو خداي زندگي همهي آنهايي بود که از لذت زيستن محروم شده و فقط فوتبال برايشان باقي مانده بود. بالاگه همين خداي همهي تمردها و شوريدگيها را با دقتي مثالزدني زير ذرهبين آورده و با نثري که به شعر پهلو ميزند، زندگي زيسته و نزيستهي مارادونا را برايمان روايت کرده و نشان داده چرا و چطور، جهان و مردمانش از افسون او رهايي ندارند.
مروري بر كتاب «مارادونا»
کتاب مارادونا بيوگرافي جديد و جذابِ يک نماد واقعي جهاني است که توسط نويسنده و روزنامهنگار مشهور فوتبال جهان، گيم بالاگه نوشته شده با ترجمهي عادل فردوسيپور در نشر چشمه منتشر شده است.
زندگينامهي استادانهي گيم بالاگه براساس مصاحبههاي عميق و داستانهاي دست اول، رويکردي روانشناختي و جامعهشناختي به افسانهي مارادونا ميدهد. اين سفر اکتشافي، بالاگه را به آرژانتين، اسپانيا، ايتاليا و دبي ميبرد. در طول راه، به اين بحث ميپردازد که چه چيزي چنين تحسيني را تقويت کرد و چگونه اين ستايش باعث ايجاد شخصيتي خودويرانگر شد.
با اين وجود حتي پس از مرگ نابهنگامش در سال 2020، مارادونا همچنان بيش از پيش به جذابيت خود ادامه ميدهد و جايگاه او براي هميشه در ذهن تثبيت شده است.
مارادونا دربارهي مرگ ميگويد: «اگر بميرم، باز هم ميخواهم متولد شوم و دوباره فوتباليست شوم. باز هم ميخواهم ديگو آرماندو مارادونا شوم. من کسي بودم که ملت را شاد کردم و همين برايم کافي است.»
گيم بالاگه داستان زندگي مارادونا را به عنوان مجموعهاي از داستانها تعريف ميکند که هيچ يک از آنها قبلاً به طور کامل بيان نشده بود. اين سفر اکتشافي بالاگه را به آرژانتين، بارسلونا، ناپولي، سويا و در نهايت به دبي و مکزيک ميبرد که مارادونا قهرمان اصلي اين داستانهاست. برخي از اين داستانها به اندازهي يک صفحه کوتاه، برخي طولانيتر، برخي با حکايتهاي خندهدار و برخي سهمي از زندگي اوست و ما را از قارهاي به قارهي ديگر و از باشگاهي به باشگاه ديگر ميبرد.
در بيوگرافي جديد گيم بالاگه از مارادونا نکات جالب توجهي وجود دارد. گيم بالاگه در کتاب مارادونا چندين فصل را به جام جهاني 1986 اختصاص ميدهد که مرحلهي يک چهارم نهايي به تنهايي سه فصل از کتاب را شامل ميشود، اما تنها 9 صفحه به جام جهاني 1990 اختصاص مييابد. مارادونا يک تيم متوسط آرژانتين را تا فينال هدايت کرد. دوران مربيگري بينظير او، که شامل دوران سرمربيگري آرژانتين در جام جهاني 2010 بود.
ميتوان اينطور برداشت کرد که اين کتاب ممکن است با عجله کامل شده باشد، اما با اين وجود، کتاب مارادونا روايتي قانعکننده از يک زندگي واقعاً خارقالعاده را به تصوير ميکشد.
دربارهي گيِم بالاگه، نويسندهي كتاب «مارادونا»
گيم بالاگه روزنامهنگار است؛ روزنامهنگاري که در فوتبال اسپانيا سرشناس است. او بهطور منظم در Sky Sports Revista de la Liga کار ميکند. همزمان براي روزنامههاي بريتانيايي هم مينويسد. هرچند در کتاب «مارادونا» نظير روشي که سايمون کوپر در کتاب «فوتبال عليه دشمن» پيش گرفته، دوباره با تلفيقي از گزارشنويسي، خاطرهنگاري و روايت داستاني مواجه هستيد. نماي معرف گيم بالاگه از مارادونا با شور و التهابي آغاز ميشود که نوعي گذر از زندگي پرآشوب اين چهرهي جنجالي فوتبال تا مرگ است. پسري اهل محلهاي فقيرنشين با پدري که روزگاري براي سقف خانه دنبال حلبي ميگشت! چهطور اما ناگهان تبديل ميشود به مارادونا؟ چهطور نردبان ترقي را بالا ميرود؟ چه زماني عصيان ميکند؟ و کجاست که زير حجم عصيان و شورش خود در اوج خستگي، روي تختخوابي نزديک آشپزخانه، به خواب ابدي فرو ميرود؟ روايت بالاگه در تازهترين ترجمهي عادل فردوسيپور، کمنظير است. مارادونا چهطور شخصيتي بود؟ بالاگه در تمام زندگي اين چهره سرک ميکشد، تا پرترهاي دقيق از او به ما نشان بدهد. شايد با خودتان تصور کنيد كه بههرحال مارادونا را ميشناسيد، اما جالب است بدانيد در اين کتاب خاطراتي از زندگي او مطرح ميشود که هيچ کجا (حتي در معروفترين فيلمهاي مستند زندگياش) نديدهايد.
دربارهي ترجمهي فارسي کتاب «مارادونا»
كتاب مارادونا با ترجمهي مشترك عادل فردوسيپور و علي شهروز در نشر چشمه منتشر شده است. از عادل فردوسيپور (كارشناس و گزارشگر فوتبال و مجري برنامهي نود) و علي شهروز پيشتر نيز ترجمهي كتابهاي «هنر شفاف انديشيدن»، «پيگير اخبار نباشيد» و «هنر خوب زندگي كردن» در نشر چشمه منتشر شده بود. عادل فردوسيپور همچنين ترجمهي كتاب «فوتبال عليه دشمن» نوشتهي سايمون كوپر را در كارنامهاش دارد.