آخرین رویای فروغ
معرفی کتاب
آخرين رؤياي فروغزني ميانسال به نام فروغ به ويلايي در شمال رفته و آنجا ناگهان به دليلي نامعلوم حافظهاش را از دست داده است. فراموشي فروغ فرزندانش را در ويلاي شمال دور او گرد ميآورد و از اين طريق رازي برملا ميشود. رمان آخرين رؤياي فروغ، نوشته سيامک گلشيري، حول محور چنين موقعيت و واقعهاي شکل گرفته است. داستان در ويلا اتفاق ميافتد و بار اصلي آن بر دوش ديالوگهايي است که بين شخصيتها رد و بدل ميشود. در بخشي از اين رمان ميخوانيد: «وقتي پيچيدم توي کوچه، گفت: "نبايد ميآوردنش شمال."منتظر اين حرف بودم. گفتم: "خودش خواسته بود. دست من و تو نبود. خودش خواسته بود. ميفهمي دارم چي ميگم؟"داشتم خيلي آهسته ميراندم. نگاهم به ديوار ويلايي بود که از جلوش رد ميشديم. ميخواستم همين جا توي ماشين قضيه را تمام کنيم. دوست نداشتم بيشتر از اين کش پيدا کند. آذر گفت: "خودش هم که ميخواست، نبايد ميآوردنش. اگه يه ذره عقل توي کلههاشون بود، نبايد قبول ميکردن با اين حال بيارنش اينجا."همان جا وسط آن کوچهي تاريک زدم روي ترمز. تقريباً تمام چراغهاي تيرهاي برق سوخته بود. گفتم: "تو هنوز مادرتو نميشناسي؟ هر کاري بخواد ميکنه، هيچکس هم نميتونه جلوشو بگيره.""با اون حالش...""با همون حالش هر کاري خواسته کرده. نبايد بري اونجا. اونها خودشون به اندازهي کافي اعصابشون داغون هست.»زل زده بود توي چشمهايم. بعد گفت: "چرا وايسادي؟"زدم توي دنده و حرکت کردم. گفتم: "ببين اون پلاک چنده؟"» رمان آخرين رؤياي فروغ در نشر چشمه منتشر شده است. دربارة نويسنده: سيامک گلشيري (- 1347)، داستاننويس و مترجم ايراني.رتبه گودريدز: 2/63 از 5.
- نام کتاب
- آخرین رویای فروغ
- نویسنده
- سیامک گلشیری
- تعداد صفحات
- 160
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار
- 1403
- نوبت چاپ
- 14
- موضوع
- داستان ایرانی
- کد کالا
- 327
آخرين رؤياي فروغ
زني ميانسال به نام فروغ به ويلايي در شمال رفته و آنجا ناگهان به دليلي نامعلوم حافظهاش را از دست داده است. فراموشي فروغ فرزندانش را در ويلاي شمال دور او گرد ميآورد و از اين طريق رازي برملا ميشود. رمان آخرين رؤياي فروغ، نوشته سيامک گلشيري، حول محور چنين موقعيت و واقعهاي شکل گرفته است. داستان در ويلا اتفاق ميافتد و بار اصلي آن بر دوش ديالوگهايي است که بين شخصيتها رد و بدل ميشود. در بخشي از اين رمان ميخوانيد: «وقتي پيچيدم توي کوچه، گفت: "نبايد ميآوردنش شمال."
منتظر اين حرف بودم. گفتم: "خودش خواسته بود. دست من و تو نبود. خودش خواسته بود. ميفهمي دارم چي ميگم؟"
داشتم خيلي آهسته ميراندم. نگاهم به ديوار ويلايي بود که از جلوش رد ميشديم. ميخواستم همين جا توي ماشين قضيه را تمام کنيم. دوست نداشتم بيشتر از اين کش پيدا کند. آذر گفت: "خودش هم که ميخواست، نبايد ميآوردنش. اگه يه ذره عقل توي کلههاشون بود، نبايد قبول ميکردن با اين حال بيارنش اينجا."
همان جا وسط آن کوچهي تاريک زدم روي ترمز. تقريباً تمام چراغهاي تيرهاي برق سوخته بود. گفتم: "تو هنوز مادرتو نميشناسي؟ هر کاري بخواد ميکنه، هيچکس هم نميتونه جلوشو بگيره."
"با اون حالش..."
"با همون حالش هر کاري خواسته کرده. نبايد بري اونجا. اونها خودشون به اندازهي کافي اعصابشون داغون هست.»
زل زده بود توي چشمهايم. بعد گفت: "چرا وايسادي؟"
زدم توي دنده و حرکت کردم. گفتم: "ببين اون پلاک چنده؟"»
رمان آخرين رؤياي فروغ در نشر چشمه منتشر شده است.
دربارة نويسنده: سيامک گلشيري (- 1347)، داستاننويس و مترجم ايراني.
رتبه گودريدز: 2/63 از 5.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده است.
دیگر آثار این ناشر
تازه ترین آثار ناشر
آثار دیگر این نویسنده
تازه ترین آثار نویسنده
آثار دیگر این مترجم
تازه ترین آثار مترجم